رمان


خاکستری


#پارت_اول

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. اول نخواستم جواب بدم صبر کردم تا طرف خسته بشه خودش قطع کنه. بالاخره قطع شد. اما معلوم بود از اون ادم سمج هاست. چون دوباره زنگ زد. خودمو کشون کشون روز تخت رسوندم به پا تختی گوشیو پیدا کردمو جواب دادم. من/الوو. طرف/الووووو کجایی پس چرا جواب موبایلتو نمیدی. دلم هزار راه رف دختر. من/الینا تویی؟؟؟ الینا/پ ن پ عمته. دختر تو هنو خوابی؟؟یالا پاشو دیگه مثه اینکه یادت رفته امشب چه خبره؟؟؟ من/الینا اصلا حوصله این مسخره بازیارو ندارم خودت خوب میدونی امشبو بیخیال من شید. الینا/چی چیو بیخیال شم دیوونه این مهمونی واسه توعه امشب عالمو ادمو دعوت کردیم واس تولد جنابعالی بعد میگی نمیام به همین سادگی؟؟؟ من/ تولد؟؟؟چه تولدی؟؟؟ مگه امشب تولد منه؟؟ الینا/زکی.. خانم هنوز نمیدونه تولدشه یا نه؟؟ دختر با من شوخی نکن به حدا پا مشیم میام خونتون تیکه تیکت میکنم یالا پاشو یه ساعت دیگه میام سراغت. من/الینا اخه این چه کاریه شما انجام میدید؟؟ میدونی که از شلوغی متنفرم. الینا/از من نپرس عزیزم از شایان بپرس. من/اقا شایان چرا؟؟؟ الینا/اصرار اون بود که تولد بگیریم وگرنه من گفتم اگه حوصله داشتم یه پی‌ام میدم تبریک میگم حالا کاری کرده مجبوریم بریم کادو که هیچ واس خودمونم لباس بگیریم. من/کاره خوبی کرده. حداقل سودش اینجاست که یه دس لباس نو میگیرید واس خودتون مهمونیه بعدی یکم بروز ترید. الینا/خوبه توام حالا تو این گیرو دار. گفته باشم دلارا یه ساعت دیگه اونجام اماده نباشی جات میذارم.بای من/بای

گوشیو زمین گذاشتم. به اندازه کافی خواب از سرم پریده بود. الینا بهترین دوستم بود. از دوم راهنمایی باهاش دوست بودم. تقریبا ۸سال. من ۲۱سالمه دانشجوی فوق دیپلمم رشته هنر. از بچگی علاقه زیادی به هنر داشتم. عکاسی رو خیلی دوس داشتم. توی صداها سه تا صدارو از همه بیستر دوس دارم. اولی صدای مامانم. دوم صدای موزیک ملایم. سوم صدای چق چق دوربین عکاسی. صداهایی که ازشون متنفرم الارم موبایلم. از جام بلند شدم. حوله رو برداشتم رفتم حموم. یه ذوش گرفتمو اومدم بیرون ساعت تقریبا ۴:۲۰دقیقا بود. یه نگاه به اینه کردم. موهای خیس و فرفری و بلندم افتاده بود توی صورتم. با یه حرکت انداختمشون عقب. صورت رنگپریدم نشون میداد که اصلا حال خوبی ندارم. چشمام خمار بود. کشته خواب بودم. کمبود خواب پیدا کردم. شبا اصلا نمیخوابم. رنگ چشمام خاکستری روشن بود. از خودم فقط عاشق چشمامم. موهامو هیچوقت خشک نمیکردم میذاشتم خودش خشک بشه. واسه همین بی وقفه رفتم سراغ کمد لباسام. اوووف بازم مشکل همیشگی. امروز چی بپوشم؟ یه تاپ سفید حریر با یه مانتوی جلو باز بلند خاکستری روشن یه شلوار سفید یه شال خاکستری تیره با کفش خاکستری تیره برداشتم از کمدم. لباسامو پوشیدمو یه ارایش ملایم هم روی صورتم پیاده کردم. از ارایش های جیغ متنفرم. همیشه ارایشم ملایم بود طبق معمول موهامم باز گذاشتم. رفتم پایین. مامانم خونه نبود. رفته بود تبریز یه مدت خونه داداشم. پدرمم وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم توی یه تصادف از دست دادم. همیشه دوس داشتم حداقل برای یکبار هم میشد صدای پدرمو میشنیدم. شک ندارم بکی از بهترین صداها بود. به الینا چند زنگ زدم جواب نداد. براش مسیج فرستادم که ۱ساعتو نیم گذشته و تو هنوز نیومدی منتظرتم زودتر بیا. سرپا همش تو خونه میگشتم. نمیشستم جون میترسدم خوابم ببره. شایان همکلاسیم بود. پسر خوبی بود. خوش قیافه بود اما نمیدونم چرا همیشه سعی میکنه منو خوشحال کنه. امیدوارم اون چیزی که فکرشو میکنم نباشه چون من بهش هیچ علاقه ایی ندارم.

نویسنده: شکوفه


[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 5 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 15 آبان 1397 ] [ 15:06 ] [ Shokofeh ]

[ ]

نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی ابزار وبلاگ حرفه ای مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]