رمان خاکستری


خاکستری

#پارت_چهارم

از دانشگاه زدم بیرون طاقت نداستم سر بقیه کلاس ها بارم ببینمش پسره کله شق. حتی به الینا هم نگفتم که دارم برمیگردم خونه. از تجریش تا قیطریه پیاده رفتم. خودمو حبس کرده بودم تو خونه. گوشیمو گذاشتم رو سایلنت تا صدای هیچ زنگیو نشنوم. سیم ایفون رو هم دراوردم. از همه متنفر شده بودم. دلم نمیخواست هیچکسو ببینم. تا چن روز سمت گوشیم نرفتم هرکسی هم دم خونمونو میزد باز نمیکردم سک نداشتم فقط الیناست. حتی حوصله الینارو هم نداشتم. تقریبا ۶روز همینطوری گذشت. روز هفتم قصد بیرون رفتن کردن. ساعت تقریبا ۹ صبح بود. گفتم برم یه قدمی بزنم توی پارک. در خونه رو که باز کردم چشمم خورد به چشم شایان. دقیقا پشت در بود میواست زنگ خونه رو بزنه. من/اینجا چیکار میکنی؟؟ شایان/مهمون حبیب خداست دلارا خانوم. این رفتار در شان خانومی مثل شما نیست. دعوتم نمیکنی داخل؟؟ من/فک نمیکنم شما مهمون خونده بشید. دریت نمیگم اقا شایان؟؟ شایان/دلارا مشکلت با من چیه؟؟؟ من/دلارا نه و خانوم روزبهانی. بعدشم مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه. اگه جلو رام سبز نشی مشکلی باهات ندارم. شایان/این پونه ای که تو بدت ازش میاد کشته مرده زیاد داره. اما تو چرا ازش خوشت نمیاد اون دیگه مشکل من نیست. میشه بیام تو یکم حرف بزنیم. شایان/هه. تو؟؟؟ بیای تو خونه من؟؟؟ عیر ممکنه. شایان/خیلی خب پس تا جایی که قرار بود برید باهم قدم میزنیم. من/راستش من قصد داشتم برم قدم بزنم اروم بشم اما الان که شمارو دیدم ترجیح میدم تو خونه خودم بمونم. شایان/خانم روزبهانی لطفا درخواست منو رد نکنید. بیا یکم قدم بزنیم سنگامونو وا بکنیم شاید دممو گذاشتم رو کولم رفتم که رفتم. من/باشه. ولی فقط همی یه بار. اومدم بیرون درو بستم. خونه ما خیابون ژوبین بود . از خیابون قلندری راه افتادیم تا پارک شادی قدم زدیم و هیچکدوممون حاظر نبود یه کلمه حرف بزنه. من یکی اصن خوشم نمیومد صداشو هم بشنوم اما سکوتش هم عذابم میداد. حس خوبی کنارش نداشتم. طبق شمیده هام شایان سابقه خوبی تو دوستی هاش نداشت واسه همین نسبت بهش شدیدا حساس شده بود. وقتی رسیدیم تو پارک اولین صندلی که دیدم نشستم چون خیلی پیاده روی کرده بودیم. شایان/مثه اینکه خیلی خسته شدی؟؟ من/راستش انرژی منفی که کنارم راه میرفت کل نیرومو گرفت. شایان/یه سوال. واقعا چرا از من بدت میاد؟؟ من/مشخص نیست؟؟ شایان/تو اصن با من زیاد حرف نمیزنی که مشخص باشه یا نباشه. من/از نظر من تو یه ادم شدیدا مزخرف و استثنایی هستی که مثل گل پیچک به پرو پای ادما میپیچی اونارو خفه میکنی. راستش تحمل کردن تو یه جور صبر ایوب میخواد که من ندارم تا الانشم زیاد پیش رفتید اقای مظفری. لطفا دیگه بیشتر از این به من نزدیک نشید نه ازتون انتظار تولد داشتم نه همچین کادویی دوس داشتم برام بگیرید. لمیدوارم که بار اخرتون باشه این کارارو انجام میدید اصن خوشم نیومد. خدانگهدار. شایان/خانم روزبهانی.... خانم زوربهانی.... خانم............ دلارا.. اسممنو که صدا زد برگشتم نگاش کردم من/ و درضمن باز اخرتون باشه اسممو به زبون کثیفتون میارید. بعدش رامو کشیدمو رفتم حتی یه ثانیه هم برنگشتم نگاش کنم.

#شکوفه


[ بازدید : 1 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 18 آبان 1397 ] [ 12:54 ] [ Shokofeh ]

[ ]

نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی ابزار وبلاگ حرفه ای مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]