رمان خاکستری


خاکستری

#پارت_سوم


ساعت ۲ شب بود. واقعا خسته بودم. کارای شایان خیلی عصبیم کرده بود دلم میخواست پیشم بود تا تیکه تیکش کنم. پسره احمق. ماشین گرفتنش دیگه چی بود. اخه چیکاره منه که ماشین واسم بگیره. دیگه مغزم کشش نداشت. لباسامونو عوض کردیمو گرفتیم خوابیدیم. الینا هم اون شب خونه ما خوابید. صبح ساعت ۸ بیدار شدیم بریم دانشگاه. من/الینا پاشو دیگه دیر شد. چقد میخوری اخه؟ الینا/دلارا خواهر یه چن دقیقه بشین گلم تا صبحانمو کامل بخورم میریم دیگه چه عجله ایه؟ من/دختر ساعت ۹ استاد میاد سر کلاس تا اونجا کلی راهه. الینا/اههههه خیلی خوب دیگه بریم. از خونه اومدیم بیرون. خدای من.... چی میبینم. این همون ماشینی نیست که شایان گرفته. الینا/دلارا؟؟؟ دختر این کادوی دیشب شایان نیست که واس تو گرفته بود؟؟؟ من/من این پسره رو خفه میکنم. الینا/وااا چیکارش داری اخه؟؟؟ من/الینا سریع برو سمت دانشگاه زود باش. الینا/خیلی خب باشه هولم نکن. وقتی رسیدیم دانشگاه با عصبانیت شدید از ماشین پیاده شدمو در کوبیدم به هم. تند تند رفتم سمت کلاس. دلم میخپاست سرشو بکوبم رو میزش. قدمام کند شده بود. نمیتونستم راه برم. جریان چیه. یه لحظه صبر کردمو خودمو اروم کردم. بعد دوباره راه افتادم. الینا داشت پشت سرم میدویید که بهم برسه. الینا/دلارا...دلاراااا... صب کن منم برسم دختر. نکشیش یه وقت خونش بشه گردنمون. من/الینا زیاد حرف میزنی.بالاخره رسیدم به کلاس تند در کلاسو باز کردم. استاد اومده بود. نمیتونستم واقعا جلوی استاد حرفی بهش بزنم. اروم رفتم نشستم سر جام تا وقتی کلاس تموم شه. تا ساعت۱۱:۳۰دقیقه کلاس داشتیم. بالاخره کلاس تموم شد. استاد که از کلاس رفت بیرون چشمم خورد به شایان که یواشکی داره بیرون میره از پشت سر داد زدم من/شایااان... شایان اروم برگشت سمتم. شایان/به به سلام دلارا خانم. چه عجب از اینورا. راستی صبح دلم نیومد بیدارت کنم هدیتو گذاشتم پشت در. من/میتونم بپرسم چرا این کارارو انجام میدی. راستش من هیچ نیازی به محبت جنابعالی ندارم. شایان/من محبت نمیکنم. من اون کاری که دوس دارمو انجام میدم. بعد پشتشو بهم کردو رفت. من داد زدم پشت سرش.من/ ازت متنفرم. میفهمی... متنفرم شایان. الینا/عزیزم اروم باش . چرا انقد خودتو حرص میدی. خیلی حالم بد شده بود اشک تو چشمام جمع شده بود. اما خودمو گرفتم نذاشتم بریزه.


[ بازدید : 2 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 14:32 ] [ Shokofeh ]

[ ]

خبر


دوستای عزیزم امروز مجبورم یه کم از رمانمو براتون بزارم تا جند دقیقه دیگه تو وبلاگ👄❤


[ بازدید : 2 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 14:29 ] [ Shokofeh ]

[ ]

خبر رسانی


دوستای عزیزم سلام صبحتون بخیر😙😙

امروز قراره پارت سوم رمان خاکستری رو بزارم براتون. سعی من بر اینه حتما امروز بزارم. اما چون قراره امروز به مسافرت برم ممکنه که نتونم پارت سوم رو براتون بزارم. اون موقع شرمندتون میشم شما به بزرگواری خودتون ببخشید. تا عصر خدانگهدار❣💌


[ بازدید : 2 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 8:32 ] [ Shokofeh ]

[ ]

درخواست


دوستای عزیزم سلام

خواستم یه خواهش ازتون بکنم. اگر کسی بین شما ها که از وبلاگم بازدید میکنید نویسنده کتاب و داستانک هستید یا کسی رو میشناسید با این مشخصات معرفی کنید من واسه کتاب نوشتن حاظر به همکاری هستم. به امتحانش میرزه امتحان کنید. من دوسال پیش از طریق تلگرام با یه نویسنده توی اردبیل همکاری کردم و کلی داستانک نوشتیم اتفاقا خیلی کتاب قشنگی بود حتی توی اردبیل به چاپ هم رسید. ازتون ممنون میشم.😍😍😍😍😙😙😙😙😙💚💙💚💜💛💛💛


[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 2 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 16 آبان 1397 ] [ 15:49 ] [ Shokofeh ]

[ ]

رمان خاکستری


خاکستری

#پارت_دوم

نیم ساعت بعد الینا رسید دم خونمون. بوق رو یسره کرد. از دستش خیلی عصبی بودم واسه اینکه صدای بوقش بیشتر به گوشم نخوره با عجله رفتم بیرون. سوار ماشین شدم. الینا/سلام خانم خانما. من/علیک سلام الینا معنیه این کارا.... تا اومدم شروع کنم به داد بیداد و سوال جواب کردن الینا رشته کلاممو پاره کردو گفت الینا/تولدت مبارک عزیزم ایشالا هزار ساله نشی ۱۲۰ ساله شی. بزار یه اهنگ رمانتیک قشنگ برات بزارم. بعدش سریع ضبط رو روشن کرد و یه موزیک خیلی ملایم گذاشت تا اعصابم اروم بشه. نقطه ضعفمو خیلی خوب میدونست. جفتمون تا بازار سکوت کردیم. رفتیم بازارو کلی خرید کردیم. کیف و کفش و لباس.. حلاصه کلی چیز میز خریدیم. واقعا خسته بودم اگه یه جا میشستم استراحت میکردم سر دو دقیقه نشده خوابم میگرفت. لباسی که من واسه امشب گرفتم یه لباس خاکستری بود. الینا خیلی سعی کرد یه رنگ شادتر واسم بگیره اما هرکاری کرد نشد که نشد. اگه دست من بود دنیارو با چشمام ست میکردم. رفتیم خونه ما واسه اماده شدن. یه پیرهن بلند خاکستری روشن گرفته بودم خیلی قشنگ بود یه کفش پاشنه بلند مشکی زیرش پوشیدم با یه مانتو شیری روی پیرهنم و یه شال شیری. موهامم مثل همیشه باز گذاشتم ارایشمم ملایم.
الینا هم خیلی ماز شده بود یه پیرهن قرمز خوشرنگ با یه روسری طرحدار قرمز مشکی با یه کفش مشکی و یه مانتو قرمز مشکی روی پیرهنش پوشیده بود. وقتی جفتمون اماده شدیم از کفشام شروع به برانداز کردن کرد تا سر. همش لبخند رضایت رو لباش بود تا وقتی که رسید روی صورتم. یهو اخماش رفت تو هم. یه لحظه خودم فک کردم خیلی زشت شدم. تو اینه به خودم یه نگاهی کردم به برگشتم سمت الینا و گفتم من/چیزی شدی؟؟؟ الینا/نه فقط دلم میخواد تو رو خفه کنم. من/اونوقت چرا؟؟؟ الینا/ چون من هذچی میگم تو انگاذ گوشت بدهکار نیست. من/ینی چی؟؟اصن خودت متوجهی چی داری میگی؟؟؟ الینا/ببین دلارا یا همین الان میری ارایشتو پاک میکنی یه ارایش دیگه انجام میدی یا قید منو بزن باهات مهمونی نمیام. من/الینا بهانه الکی نیار اول منو از خواب ناز بیدار‌کردی بردی این همه خرج گذاشتی رو دستم کلی خستم کردی که الان بگی نمیام. پاشو یالا پاشو که دیر شده. البنا/خودت تنهایی برو. من/درد تو جیه دختر با ارایش من چی کار داری اخه؟؟ الینا/دلارا جان من جان مادرت به خاک پدرت قسمت میدم برو ارایشتو پاک کن. لاقل پاکش نمیکنی رژ لبتو پاک کن یکی دیگه بزن. من/عزیزم مگه رژ لبم چشه. خیلیم خوشرنگه دلتم بخواد. الینا/چش نیست؟؟شبیه عروس مردگان شدی. خواهری خواهش میکنم توروخدا یه امشب به خاطر من یه رژ قرمژ بزن. من/چیییییی؟؟؟؟؟؟ زده به سرت تو کل عمرم یه بار رژ قرمز نزدم نمیتونم الان بزنم. خجالت میکشم. الینا/خجالت نداره عزیزم امشب تولد توعه همه چشما رو توعه الان میخوای با این قیافه بری؟؟؟ بعد از کلی خواهش و التماس الینا بالاخره قبول کردم یه رژ لب قرمز مات بزنم. دروغ چرا خیلی قشنگ شدم اما بازم نمیتونستم به خودم قبول کنم. راه افتادیم سمت مهمونی. تولد رو توی باغ گرفته بودن. اونم چه باغی خیلی قشنگو بزرگ بود. از در که وارد شدیم چشمم خورد به یه جمعیت شلوغ. دلم میخواست همونجا الینا رو خفه کنم. برگشتم با یه اخم نگاش کردم که خودش فک کنم متوجه شد فاتحش خوندست. یه راه سنگفرشی بود که دو طرفش درختای بزرگ بود. دو طرف راه مشعل گذاشته بودن همشونم روشن بودن. جلوی باغ رو میز و صندلی چیده شده بود. یه میز خیلی خوشگل و مامان اون وسط بود که فک کنم واسه من بود. تمام دوستام اومده بودن. حتی استاد دانشگاه رو هم دعوت کرده بودن. ینی این بنده خدا هم رحم نکردن. تنها ترسی که اونموقع داشتم این بود که خدایا کی فردا میخواد واس تولد تک تک این ادما کادو بخره اونم با این اوضاع گرونی. داشتیم راهمونو ادامه میدادیم که یهو صدای الینا دراومد دستشو برد بالا تکون میداد و همش میگفت شایان. سه باز صداش زد. بالاخره تو اون شلوغی و صدای اهنگ اقا شایان صدای مرغ پرکنده مارو شنید و اومد سمتون. الینا جلوتر رفت و سلام کرد. بعد شایان اومد سمت من. دستشو سمتم دراز کردو سلام کرد. از کارش اصلا خوشم نیومد. وقتی بهش دس ندادم خودش ضایع شدو دستشو انداخت بعد منم سلام کردم. من/از الینا شنیدم که این جشن کار شما بوده اقا شایان. خیلی ممنونم ولی واقعا راضی به زحمتتون نبودم. خشکش زده بود. اصلا حرف نمیزد. چند بار صداش زدم. کلا انگار ادم شوتیه. شایدم من اینجور فک میکنم. شایان/خیلی معذرت یه لحظه فکرم مشغول شد. این چه حرفیه اخه ما به عنوان یه دوست وظیفه خودمون میدونیم این کارو. من/اختیار دارید.شما هم مثل برادر خودم چه فرقی میکنه. اینو که گفتم یهو دیدم قیافش کلی رف تو هم. جوری بود که تا اخر مهمونی اصلا نخندید حتی به زور. واقعا از حرف من ناراحت شد یا چیز دیگه. حقش بود اینو گفتم تا حد خودشو بدونه. ازش متنفر بودم. نمیدونم این بشر به چه امیدی ابن همه هزینه کرده واس تولد من. کیکو که بریدیم و خوردیم نوبت به کادو ها رسید.انواع کادو اورده بودن. فک کنم تا یک سال هزینه نکنم وایه زندگیم. همه چی اورده بودن. الینا واسم یه دستبند نقره با گوشواره هاش گرفته بود. خیلی ناز بودن. شایان هم هیچ حرفی نمیزد. سارا ازش پرسید سارا/شایان پس کادوی تو کو؟؟؟ شایان هم بدون اینکه حتی به لبخند بزنه گفت شایان/کادوی من سورپرایزه. سارا/ اوووووو اخه جه سورپرایزی از این تولد بزرگتر. کن/بچه بیخال. من واقعا انتظار هدیه از اقا شتیان ندارم ایشون به اندازه کافی تو زحمت افتادن. شایان/ دلارا میشه چن لحظه همرام بیای؟ من/جای قراره بریم؟؟ شایان/ نترس تا همین دم باغ. من/باشه. سارا/شایان سرشو نبری؟؟؟؟ 😂😂😂😂😂😂 شایان/نترس کادوش دم در گذاشتم. سارا/ اعععع خب چرا نمیگی ماهم بیایم؟؟؟ شایان/اخه سارا خانم شما اهل دعوت شدن نیستید خودتون تشریف میارید همیشه نمونش تولد امشب. سارا از اون دخترا بود که هیچ وقت از رو نمیرفت یهو زد زیر خنده و گفت سارا/اخخ اقا شایان گل گفتی دمت گرم. راس میگه والا. اخه هفته پیش تولد امیرسام خودش سرخود اومد کلی تحویلش گرفتن گفتم بزار منم سرخود برم ببینم چه میشود؟؟ دیگه هیچکدومشون حرف نزدن هممون راه افتادیم سمت ورودی باغ. من شایان جلوتر از همه راه میرفتیم. وقتی رسیدیدم دم باغ یه ماشین دنا پلاس با رنگ سفارشی خاکستری خیلی خوشگل که با ربان خیلی بزرگی کادو پیش شده دم در بود رو دیدیم. کف همشون برده بود. خودم از همه بیشتر. خیلی تعجب کردم. اخه چه دلیلی داری این بشر واسه منی که دوساله میشناستم ماشین به این گرونی بگیره؟؟؟ من/اقا شایان خیلی ممنون اما من نمیتونم.... شایان/ نمیتونمو نمیخوامو نمیشه رو بذار کنار واس تو گرفتمش. برش میداری میبری خونتون بدون حرف اضافه. حوصله چونه زدن ندارم. از رفتارش کلی تعجب کردم اخه چه مرگشه. به چه حقی با ما اینجوری حرف میزنه. بدون اینکه جیزی بگه گذاشت رفت. نمیدونم اصن کجا رفت. امشب۲۱ سالم شد ینی وارد ۲۲ مین سال زندگی نحسم شدم. مهمونی خوب پیش میرفت این ادما بودن که خوب پیش نمیرفتن. منم از لج شایان ماشینو نبرذم گذاشتم همونجا و با ماشین الینا برگشتم خونمون.
#شکوفه


[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 16 آبان 1397 ] [ 15:37 ] [ Shokofeh ]

[ ]

خبر رسانی


دوستای عزیزم طبق قولی که دیروز بهتون دادم پارت دوم رمان خاکستری رو امرزو براتون تایپ میکنم و میزارم با تشکر از همتون شکوفه.😘😘😘💜☔💖💔👸👭


[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 16 آبان 1397 ] [ 11:54 ] [ Shokofeh ]

[ ]

تکست


افتاب که طلوع میکند🌞 دلم ❤شور دگری در سر دارد🙋 هنگام غروبش دل نومیدانه شور را از سر میرهاند😢💔

چه دلگیر است این غروب پاییزی که به امیدم هم رحم نمیکند💔💔🌧☔

#شکوفه


[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 16 آبان 1397 ] [ 11:33 ] [ Shokofeh ]

[ ]

تکست


دلم میگیرد.... دلم میگیرد از ثانیه هایی که کنارم هستی اما نگاهت با من نیست.... دلم میگیرد از لحظه لحظه زندگی که با من سازگار نیست....

دلم میگیرد از عشقت.... از این حال هوایی که ابرهای دلم را پربار میکند و مرا به سمت و سوی تو میکشاند... چه غم انگیز است که هستی اما انگار نیستی...

💔💔💔😢😔😢😔❤💙💜😿😘😘😘


[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 5 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 15 آبان 1397 ] [ 23:53 ] [ Shokofeh ]

[ ]

عذر خواهی


دوستای عزیزم عصرتون بخیر.. پارت اول رمان خاکستری گذاشته شد امیدوارم که دوس داشته باشید دوستام اگر مشکل تایپی داره خیلی معذرت میخوام چون با سرعت مینویسم و به متنم نگاه نمیکنم اینحور میشه پارت بعدی فردا بعد از ظهر گذاشته میشه از همتون ممنونم❤❤❤❤😘😘😘😘😘😘💜💜💜💜💜


[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 5 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 15 آبان 1397 ] [ 17:20 ] [ Shokofeh ]

[ ]

رمان


خاکستری


#پارت_اول

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. اول نخواستم جواب بدم صبر کردم تا طرف خسته بشه خودش قطع کنه. بالاخره قطع شد. اما معلوم بود از اون ادم سمج هاست. چون دوباره زنگ زد. خودمو کشون کشون روز تخت رسوندم به پا تختی گوشیو پیدا کردمو جواب دادم. من/الوو. طرف/الووووو کجایی پس چرا جواب موبایلتو نمیدی. دلم هزار راه رف دختر. من/الینا تویی؟؟؟ الینا/پ ن پ عمته. دختر تو هنو خوابی؟؟یالا پاشو دیگه مثه اینکه یادت رفته امشب چه خبره؟؟؟ من/الینا اصلا حوصله این مسخره بازیارو ندارم خودت خوب میدونی امشبو بیخیال من شید. الینا/چی چیو بیخیال شم دیوونه این مهمونی واسه توعه امشب عالمو ادمو دعوت کردیم واس تولد جنابعالی بعد میگی نمیام به همین سادگی؟؟؟ من/ تولد؟؟؟چه تولدی؟؟؟ مگه امشب تولد منه؟؟ الینا/زکی.. خانم هنوز نمیدونه تولدشه یا نه؟؟ دختر با من شوخی نکن به حدا پا مشیم میام خونتون تیکه تیکت میکنم یالا پاشو یه ساعت دیگه میام سراغت. من/الینا اخه این چه کاریه شما انجام میدید؟؟ میدونی که از شلوغی متنفرم. الینا/از من نپرس عزیزم از شایان بپرس. من/اقا شایان چرا؟؟؟ الینا/اصرار اون بود که تولد بگیریم وگرنه من گفتم اگه حوصله داشتم یه پی‌ام میدم تبریک میگم حالا کاری کرده مجبوریم بریم کادو که هیچ واس خودمونم لباس بگیریم. من/کاره خوبی کرده. حداقل سودش اینجاست که یه دس لباس نو میگیرید واس خودتون مهمونیه بعدی یکم بروز ترید. الینا/خوبه توام حالا تو این گیرو دار. گفته باشم دلارا یه ساعت دیگه اونجام اماده نباشی جات میذارم.بای من/بای

گوشیو زمین گذاشتم. به اندازه کافی خواب از سرم پریده بود. الینا بهترین دوستم بود. از دوم راهنمایی باهاش دوست بودم. تقریبا ۸سال. من ۲۱سالمه دانشجوی فوق دیپلمم رشته هنر. از بچگی علاقه زیادی به هنر داشتم. عکاسی رو خیلی دوس داشتم. توی صداها سه تا صدارو از همه بیستر دوس دارم. اولی صدای مامانم. دوم صدای موزیک ملایم. سوم صدای چق چق دوربین عکاسی. صداهایی که ازشون متنفرم الارم موبایلم. از جام بلند شدم. حوله رو برداشتم رفتم حموم. یه ذوش گرفتمو اومدم بیرون ساعت تقریبا ۴:۲۰دقیقا بود. یه نگاه به اینه کردم. موهای خیس و فرفری و بلندم افتاده بود توی صورتم. با یه حرکت انداختمشون عقب. صورت رنگپریدم نشون میداد که اصلا حال خوبی ندارم. چشمام خمار بود. کشته خواب بودم. کمبود خواب پیدا کردم. شبا اصلا نمیخوابم. رنگ چشمام خاکستری روشن بود. از خودم فقط عاشق چشمامم. موهامو هیچوقت خشک نمیکردم میذاشتم خودش خشک بشه. واسه همین بی وقفه رفتم سراغ کمد لباسام. اوووف بازم مشکل همیشگی. امروز چی بپوشم؟ یه تاپ سفید حریر با یه مانتوی جلو باز بلند خاکستری روشن یه شلوار سفید یه شال خاکستری تیره با کفش خاکستری تیره برداشتم از کمدم. لباسامو پوشیدمو یه ارایش ملایم هم روی صورتم پیاده کردم. از ارایش های جیغ متنفرم. همیشه ارایشم ملایم بود طبق معمول موهامم باز گذاشتم. رفتم پایین. مامانم خونه نبود. رفته بود تبریز یه مدت خونه داداشم. پدرمم وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم توی یه تصادف از دست دادم. همیشه دوس داشتم حداقل برای یکبار هم میشد صدای پدرمو میشنیدم. شک ندارم بکی از بهترین صداها بود. به الینا چند زنگ زدم جواب نداد. براش مسیج فرستادم که ۱ساعتو نیم گذشته و تو هنوز نیومدی منتظرتم زودتر بیا. سرپا همش تو خونه میگشتم. نمیشستم جون میترسدم خوابم ببره. شایان همکلاسیم بود. پسر خوبی بود. خوش قیافه بود اما نمیدونم چرا همیشه سعی میکنه منو خوشحال کنه. امیدوارم اون چیزی که فکرشو میکنم نباشه چون من بهش هیچ علاقه ایی ندارم.

نویسنده: شکوفه


[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 5 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 15 آبان 1397 ] [ 15:06 ] [ Shokofeh ]

[ ]

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب نظافت منزل در تهران پیش بینی نتایج فوتبال خرید ملک در ترکیه انجام پروژه متلب میهن ام پی تری بازی حکم نقاشی ساختمان آپلود عکس نمایندگی پنل پیامک بانک مشاغل شیراز پزشکان متخصص شیراز بازی انفجار
بستن تبلیغات [X]