رمان خاکستری


خاکستری

#پارت_ششم

بدو رفتم پیشش چراغا خاموش بود. به زور همدیگرو میتونستیم ببینیم. من/کجا بودی تا حالا؟؟ امیر/به توچه. من/ینی چی به توچه. اینم شد جواب. میگم کجا بودی؟ امیر/مگه من ازت میپرسم تو کجا میری چیکار میکنی؟ من/امروز مگه زندگیمو زیرو رو نکردی همه چیشو فهمیدی؟ پ دیگه چته؟ امیر/دلارا اصلا حوصلتو ندارم. خسته ام میخوام برم استراحت کنم شبخیر. اصلا نذاشت چند کلمه حرف بزنم پسره بیشعور.از رفتارای امروز امیر فهمیدم که هنوز هیچی تموم نشده. وقتی دبیرستانی بودیم همدیگرو خیلی دوس داشتیم. اونقدر که اگه یه روز همدیگرو نمیدیدیم قطعا میمردیم. تا اینکه یهروز توی شمال توی ویلای پدر امیر وقتی شب بود. امیر منو برد یه گوشه از باغ باهام حرف بزنه. اونجا بود که به عشقش به من اعتراف کرد. منم بهش گفتم که چقد دوسش دارم. اونم وقتی حس منو فهمید بیکار نشست وقتی همه جمع بودن به همشون اعلام کرد که منو دوست داره و حتی بهشون گفت که منم بهش علاقه دارم. اون شب همه از دست ما کلی عصبی شدن حتی به حاطر این موضوع خانواده هامون مارو ترد کرده بودم به لطف پدربزرگ خدا بیامرزم الان مادرم باهام خوبه. اونا از اینکه ماباهم ارتباطی داشته باشیم و دس به خطاهای بزرگتری بزنیم خیلی میترسیدن.یکی دیگه هم این بود که میگفتن شما از یه شیر بزرگ شدید عشقتون بیخودیه. حلال نیست. حرفاشون تا دوسال باهام کاری کرد که حتی خودموهم نمیشناختم. دیدن امیر که کلا قدقن بود. ما تا یک سال پیش همدیگرو ندیده بودیم. خاله و خانوادش دست امیر رو گرفتن بردن تبریز. واسه اینکه از اینجا از خاطراتش دور باشه و همه چیو فراموش کنه. من امرو از ذهنم بیرون کردم فقط به لطف الینا. وفقط اونو مثل دوستم میدونم اما از رفتار امیر مشخصه که هنوزم تو حس و حال گذشته مونده
***
من/صبح بخیر. مریم/صبح بخیر دلارا خانوم تو دانشگاه نداری که الان بیدار میشی؟؟ من/ببخشید ولی این روزا اصلا حوصله درس و کلاس رو ندارم. مریم/پ بگو الکی میری دانشگاه دیگه؟ من/نه همچین الکیه الکی هم نیست. با یه مشت ادم چغر سروکله میزنم. اینم یهجور سرگرمیه دیگه حداقل بهتر از تو خونه نشستن. مریم/خخخخخ از دست تو بشین صبحونتو بخور. رسیدم دانشگاه. الینا/دلارااااا... من/اع سلام دختر جون ازت خبری نیست کجایی تو؟؟ الینا/خدایا به من نیرویی عطا کن که نزنم دهن خوشگل این دخترو سرویس کنم. دلارا چرا چرت و پرت میگی من نیستم یا تو اصن معلومه یک ماه کدوم جهنم دره ای. حس نمیکنی یه شاسگولی به اسم الینا هست که منتظر یه پی ام کوچیک در حد یه حروف؟؟ نمیگی نگرانت میشم. من/بابا این مدت خیلی حالم بد بود واقعا میگم اصن حوصله هیچیو نداشتم. الینا پوزخندی زدو گفت الینا/به مار راستم. من/برو بمیر. پسرخالم امیر هم تازه رسیده تهران. قراره برنامه بچینیم با اونم بریم بیرون. الینا/امییییییر؟؟؟ اینجا چیکار میکنه نکبت با اون موهای خوشگل سگیش. من/وااااا الینا حالت خوبه؟؟چرا اینجوری فوشش میدی. الینا/مثه اینکه دبیرستانتو یادت رفته؟ من/وای نگو همین دیشب مرورش کردم. الینا/با امیر؟؟؟ من/نه بابا امیر چه خریه. خودم تنها. الینا/اهان. خب چه خبر از برج زهرمار با اون چیکارا کردی؟؟ من/هیچی اون روز رفتیم باهم پارک قدم زدیم اونم چه قدمی. خیلی عاشقانه بود. الینا/زر نزن. چی داری میگی؟ تو با شایان رفتی قدم زدی؟؟ من/اوهو چرا اینقد یهو جدی شدی. اره رفتم قدم زدم ولی حرص تو از چیه نمیدونم. الینا/من حرص تورو میخورم خره میگم گول شایانو نخوری. من/نترس من دم به تله نمیدم تو حواست به خودت باشه. بدجور داری رو این شایان حساس میشی. از زاویه دور خودتو ندیدی هنوز.


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 23 آبان 1397 ] [ 23:33 ] [ Shokofeh ]

[ ]

رمان خاکستری


خاکستری

#پارت_پنجم

به راهم ادامه دادم. رسیدم خونه. اگه این ترم هم تموم بشه سعی میکنم ترم بعدی هیچ کلاسی ازم حتی با ساعت کلاس های شایان نیوفته. با خودم میگفتم شایان میخواد عاقبت منو هم بکنه دقیقا مثل بقیه کسایی که اینجوری بهشون گیر داده بود. ولی من به این اسونی توی دام شایان نمیوفتم. دوباره خودمو از یک هفته کلاسا محروم کردم. خدایا من از دست شایان کجا فرار کنم. فردا صبح که بیدار شدم دیدم صدای پچ پچی میاد. تندی از جام بلند شدم رفتم پایین. من/مامان؟؟؟؟ مریم/دختر خوشگلم. دوییدم بغلشو کلی بوسیدمش. اسم مادرم مریم. اکثر اوقات اونو مری جون صدا میزنم. من/اوووووخیش. الهی دورت بگردم چقد دیر کردی. مریم/نه که توام دم به دقیقه سراغمو میگرفتی؟؟ من/ببخشید واقعا شرمنده این مدت سرم بیش از حد شلوغ بود.ببخشید ولی قول میدم جبران کنم. راستی صدای پچ پچ میومد با کسی حرف میزدی؟؟؟ مریم/اره. راستش انقدر بوسم کردی یادم رفت بهت بگم. مهمون داریم. من/مهمون؟ حالا کی هست این مهمونمون؟؟ یهو یه صدایی از پشت سرم اومد. صداش شبیه پسر خالم امیر بود. امیر/سورپراییییییییز..... تندی برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. واقعا امیر بود.من/امیییییر. پسرتو اینجا چیکار میکنی؟؟ امیر/دلارا.. واقعا که بعد ماه ها پسر خالتو میبینی به جای اینکه بپری بغلش کنی خوش امد بگی ازم میپرسی اینجا چیکار میکنی. دستت درد نکنه. من/ببخشید شوکه شدم. انتظارشو نداشتم. خیلی خوش اومدی. رفتم جلو بهش دس دادمو روبوسی کردم. من/چه خبر؟از اینورا اقا امیر؟؟ امیر/راستش شنیدم تو دانشگاه اتیش بیار معرکه شدی گفتم بیام اتیشو بسوزم که یه وقت دستتو اووف نکنی. من/بی مزههه امیر/خخخخخ شوخی کردم دلم واست خیلی تنگ شده بود واسه تهرانم دلم تنگ شده بود گفتم بیام یه دوری هم بزنم. من/اهان. خب باشه یه برنامه بریز باهم بریم شهرو بگردیم. فعلا تازه از راه رسیدی حتما خسته ایی استراحت کن بعد بهم خبر بده. امیر/ok. پس بعدا میبینمت فعلا برم استراحت. من/باشه. بای. امیر/بای. اوووف واسه اینکه شک نکنن به چیزی مجبورم برم دانشگاه. وای خدای من. باید ریخت نحس شایان رو تحمل کنم. اماده شدم که حداقل تا ساعت ۱۱ واسه کلاس بعدیم برسم. زودی اماده شدمو راه افتادم که برم. مریم/دخترم داری میری دانشگاه؟؟؟ من/نه عزیزم دانشگاه چیه دارم میرم یه توک پا تا مکزیکوسیتی و برگردم جایی نمیرم که. مریم/مسخره. ادم بشو نیستی. من/خخخخخ اخه ادم با وجود پسر خاله ای مثل امیر ادم میشه مگه. مریم/هییییی راجب خواهر زادم درست صحبت کن. اجازه نمیدم اذیتش کنی. من/بوس بوس مری جون باید برم دیرم میشه. مریم/کلاست ساعت چند تموم میشه؟؟ من/ساعت ۶ تموم میشه. مریم/مواظب خودت باش. من/دوست دارم. بای. تاکسی گرفتمو رفتم دانشگاه. خدایا حاظرم به مردن اما پمو تو این کلاس نذارم اما چه کنم که ناچارم. بسم الله. رفتم داخل کلاس. واااااااای خدا. اولین جهره ای که دیدم شایان بوذ خدا لعنتت کنه اوووف. رفتم نشستم سرجام. الینا نیومده بود. دیده من خیال کلاس اومدن ندارم اونم نیومده. تو این مدت که خونه خودم حبس مرده بودم فقط اون اوایلش خیلی زنگ میزد میومد سراغم. اما بعدش دیگه من من ازش خبری گرفتم نه اون از من. حتما از دستم خیلی عصبیه بعد کلاس برم خونشون. تا ساعت ۶ بزور تحمل کردم. همش میگفتم خدایا فقط نیاد چیزی بگه که میزو بکنم تو حلقش. کلاس که تموم شد رفتم بیرون. امیر/دلاراااا. وااا امیر اینجا چیکار میکنه. رفتم سمتش. بهش دست دادم. من/سلام اینجا چیکار میکنی؟؟ امیر/خسته نباشی. حاظری بریم؟ قبل اینکه به زبون بیام یه ادم کله گنده دیگه از اینور جواب داد. شایان/کجا به سلامتی؟؟؟ امیر/شما؟؟؟ شایان/دوست دلارا. من/ببخشیددد؟؟؟ من کی با جنابعالی دوستی بستم خودم خبر ندارم؟؟ امیر/دلارا این چی میگه؟ شایان/این به درخت میگن اقای نسبتا محترم نمیدونستی بدون. شایان هستم. امیر/منم امیرم. ولی اقا شایان اشتباه نمیکنی؟ من دلارا رو خیلی خوب میشناسم. فک نمیکنم دوستی مثل شما داشته باشه. نه دلارا؟؟ من/درست حدس زدی امیر جون. اخه من با این اقا چه دوستی میتونم داشته باشم. شایان/اونوقت خودت چه نسبتی با دلارا داری؟؟ امیر/اولا دلارا نه و خانم روزبهانی. دوما پسر خالشم. گیزیم فهمیدی که چی بشه. شایان/نگفتید کجا میرید؟ من/ اگه اجازه بدی میخوام با دوست قدیمیم برم یه دوری تو شهر بزنم و کلی کار داریم لطفا مزاخم نشید اقای ظفری‌. شایان/مظفری هستم خانم. من/وای ببخشیذ. نه که ادمای بیخود زیاد تو خاطرم نمیمونن واس همینه.بربم امیر جان. سوار‌ماشین امیر شدیم و رفتیم. با خودم گفتم الانه که امیر شروع کنه به بازجویی. امیر/دلارا این یارو کی بود؟ بفرما نگفتم الان شروع میکنه. من/اعععع راستش یکم طولانیه بعدا تعریف میکنم. امیر/دلارا بعدا نه همین الان تعریف کن. من/اخه... امیر/اخه نداره دلارا.زود باش توضیح بده. من/شایان همکلاسیمه. منم اصن ازش خوشم نمیاد وقتی سرکلاسیم همش سعی میکنیم همدیگرو بچزونیم. کلا از روز اول از هم خوشمون نمیومد همین. امیر/اما چیزی که من دیدم اینجور نشون نمیداد. این پسره تو چشماش تنفر نبود. من/ببخشید شما طالع بینی. چطور فهمیدی چشماش چی میگه؟ امیر/دلارا کاملا مشخص بود پسره عاشقت بود. من/چرت نگوووو امیر. خل شدی چه عشقی؟ ما سایه همدیگرو با تیر میزنیم. امیر/دلارا به نظرت من شاخ دارم؟ منو چی فرض کردی فک کردی با این حرفا گول میخورم؟ قشنگ تعریف کن بینم جریان چیه؟ میدونستم مثل همیشه دیگه نمیتونم امیر رو گول بزنم مجبور شدم همه جریام رو از اشناییمون تا کادوهاش تا تولد و کادوی گرونش و اتفاقای بعدش همرو واسش گفتم. امیر تا بناگوش سرخ شده بود. خیلی خجالت کشیدم‌پیشش. ماشینو زد کنار و پیاده شد. یه دستشو گذاشته بود رو کمرشو دست دیگشو همش میکشید تو موهاش. معلوم بود حالش خیلی خرابه. از ماشین خواشتم پیاده بشم دیدم اون زودتر از من اومد شوار ماشین شد. امیر/دلارا.. من/بله. امیر/تو هم به این پسره حسی داری؟؟ من/چرت نگو امیر من میگم دارم مدام ازش فرار میکنم تو داری میگی دوسش داری اخه چه دوس داشتنی؟ خل شدی؟ امیر/همیشه فرار کردن به معنای تنفر نیست دلارا. گاهی اوقات.... من/ساکت شو من هیچ علاقه ای بهش ندارم. دیگه هیچ حرفی نزد و حرکت کرد رفتیم خونه. من/پ چرا اومدیم خونه؟ امیر/حوصله بیرون رفتن نداشتم. یه روز دیگه. من/باش. پیاده شدمدرو باز کنم دیدم داره ماشینو دور میزنه رفتم جلو ازش بپرسم داخل نمیاد که همینحوری گازشو گرفت رفت بدون اینکه بهم نگاه کنه. تا ساعت ۲ شب منتظرش شدم نیومد. ساعت تقریبا ۳ بود که رسید خونه.

#شکوفه.ع.ب


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 22 آبان 1397 ] [ 16:46 ] [ Shokofeh ]

[ ]

خبر


دوستان عزیزم سلام

واقعا عذرمیخوام که یه مدت طولانی نبودم حالا برگشتم تا پارت های جدید رمانم رو براتون بزارم تا چند دقیقه دیگه میاد رو صفحه

عاشقتونم😙😙💜💚💛💔💙❤💖🙎💧👸🙋🙋👭


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 22 آبان 1397 ] [ 16:44 ] [ Shokofeh ]

[ ]

خبر


دوستان عزیزم سلام

واقعا عذرمیخوام که یه مدت طولانی نبودم حالا برگشتم تا پارت های جدید رمانم رو براتون بزارم تا چند دقیقه دیگه میاد رو صفحه

عاشقتونم😙😙💜💚💛💔💙❤💖🙎💧👸🙋🙋👭


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 22 آبان 1397 ] [ 16:44 ] [ Shokofeh ]

[ ]

تکست


تو رفتی اما بوی تنت بر هر گوشه خانه چسبیده است

تو رفتی اما صدای قدم هایت در گوشه گوشه خانه ام به گوش میرسد

تو رفتی اما هنوزم اینجایی


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 18 آبان 1397 ] [ 13:15 ] [ Shokofeh ]

[ ]

رمان خاکستری


خاکستری

#پارت_چهارم

از دانشگاه زدم بیرون طاقت نداستم سر بقیه کلاس ها بارم ببینمش پسره کله شق. حتی به الینا هم نگفتم که دارم برمیگردم خونه. از تجریش تا قیطریه پیاده رفتم. خودمو حبس کرده بودم تو خونه. گوشیمو گذاشتم رو سایلنت تا صدای هیچ زنگیو نشنوم. سیم ایفون رو هم دراوردم. از همه متنفر شده بودم. دلم نمیخواست هیچکسو ببینم. تا چن روز سمت گوشیم نرفتم هرکسی هم دم خونمونو میزد باز نمیکردم سک نداشتم فقط الیناست. حتی حوصله الینارو هم نداشتم. تقریبا ۶روز همینطوری گذشت. روز هفتم قصد بیرون رفتن کردن. ساعت تقریبا ۹ صبح بود. گفتم برم یه قدمی بزنم توی پارک. در خونه رو که باز کردم چشمم خورد به چشم شایان. دقیقا پشت در بود میواست زنگ خونه رو بزنه. من/اینجا چیکار میکنی؟؟ شایان/مهمون حبیب خداست دلارا خانوم. این رفتار در شان خانومی مثل شما نیست. دعوتم نمیکنی داخل؟؟ من/فک نمیکنم شما مهمون خونده بشید. دریت نمیگم اقا شایان؟؟ شایان/دلارا مشکلت با من چیه؟؟؟ من/دلارا نه و خانوم روزبهانی. بعدشم مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه. اگه جلو رام سبز نشی مشکلی باهات ندارم. شایان/این پونه ای که تو بدت ازش میاد کشته مرده زیاد داره. اما تو چرا ازش خوشت نمیاد اون دیگه مشکل من نیست. میشه بیام تو یکم حرف بزنیم. شایان/هه. تو؟؟؟ بیای تو خونه من؟؟؟ عیر ممکنه. شایان/خیلی خب پس تا جایی که قرار بود برید باهم قدم میزنیم. من/راستش من قصد داشتم برم قدم بزنم اروم بشم اما الان که شمارو دیدم ترجیح میدم تو خونه خودم بمونم. شایان/خانم روزبهانی لطفا درخواست منو رد نکنید. بیا یکم قدم بزنیم سنگامونو وا بکنیم شاید دممو گذاشتم رو کولم رفتم که رفتم. من/باشه. ولی فقط همی یه بار. اومدم بیرون درو بستم. خونه ما خیابون ژوبین بود . از خیابون قلندری راه افتادیم تا پارک شادی قدم زدیم و هیچکدوممون حاظر نبود یه کلمه حرف بزنه. من یکی اصن خوشم نمیومد صداشو هم بشنوم اما سکوتش هم عذابم میداد. حس خوبی کنارش نداشتم. طبق شمیده هام شایان سابقه خوبی تو دوستی هاش نداشت واسه همین نسبت بهش شدیدا حساس شده بود. وقتی رسیدیم تو پارک اولین صندلی که دیدم نشستم چون خیلی پیاده روی کرده بودیم. شایان/مثه اینکه خیلی خسته شدی؟؟ من/راستش انرژی منفی که کنارم راه میرفت کل نیرومو گرفت. شایان/یه سوال. واقعا چرا از من بدت میاد؟؟ من/مشخص نیست؟؟ شایان/تو اصن با من زیاد حرف نمیزنی که مشخص باشه یا نباشه. من/از نظر من تو یه ادم شدیدا مزخرف و استثنایی هستی که مثل گل پیچک به پرو پای ادما میپیچی اونارو خفه میکنی. راستش تحمل کردن تو یه جور صبر ایوب میخواد که من ندارم تا الانشم زیاد پیش رفتید اقای مظفری. لطفا دیگه بیشتر از این به من نزدیک نشید نه ازتون انتظار تولد داشتم نه همچین کادویی دوس داشتم برام بگیرید. لمیدوارم که بار اخرتون باشه این کارارو انجام میدید اصن خوشم نیومد. خدانگهدار. شایان/خانم روزبهانی.... خانم زوربهانی.... خانم............ دلارا.. اسممنو که صدا زد برگشتم نگاش کردم من/ و درضمن باز اخرتون باشه اسممو به زبون کثیفتون میارید. بعدش رامو کشیدمو رفتم حتی یه ثانیه هم برنگشتم نگاش کنم.

#شکوفه


[ بازدید : 1 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 18 آبان 1397 ] [ 12:54 ] [ Shokofeh ]

[ ]

بنر رمان خاکستری



[ بازدید : 1 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 16:55 ] [ Shokofeh ]

[ ]

سهراب سپهری


زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو💑
زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری😻
زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی😹
زندگی خواب خوش کودک احساس من است👱
زندگی بغض دل توست به هنگام سحر💔
زندگی قطره اشکی است فروریخته بر گونه تو😿
زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ🌷
زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی😔
زندگی یک رویاست که به خوابش بینی💑
زندگی دست نوازشگر توست👏
زندگی دلهره و ترس درون دل توست😰

#سهراب_سپهری


[ بازدید : 1 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 15:17 ] [ Shokofeh ]

[ ]

رمان خاکستری


خاکستری

#پارت_سوم


ساعت ۲ شب بود. واقعا خسته بودم. کارای شایان خیلی عصبیم کرده بود دلم میخواست پیشم بود تا تیکه تیکش کنم. پسره احمق. ماشین گرفتنش دیگه چی بود. اخه چیکاره منه که ماشین واسم بگیره. دیگه مغزم کشش نداشت. لباسامونو عوض کردیمو گرفتیم خوابیدیم. الینا هم اون شب خونه ما خوابید. صبح ساعت ۸ بیدار شدیم بریم دانشگاه. من/الینا پاشو دیگه دیر شد. چقد میخوری اخه؟ الینا/دلارا خواهر یه چن دقیقه بشین گلم تا صبحانمو کامل بخورم میریم دیگه چه عجله ایه؟ من/دختر ساعت ۹ استاد میاد سر کلاس تا اونجا کلی راهه. الینا/اههههه خیلی خوب دیگه بریم. از خونه اومدیم بیرون. خدای من.... چی میبینم. این همون ماشینی نیست که شایان گرفته. الینا/دلارا؟؟؟ دختر این کادوی دیشب شایان نیست که واس تو گرفته بود؟؟؟ من/من این پسره رو خفه میکنم. الینا/وااا چیکارش داری اخه؟؟؟ من/الینا سریع برو سمت دانشگاه زود باش. الینا/خیلی خب باشه هولم نکن. وقتی رسیدیم دانشگاه با عصبانیت شدید از ماشین پیاده شدمو در کوبیدم به هم. تند تند رفتم سمت کلاس. دلم میخپاست سرشو بکوبم رو میزش. قدمام کند شده بود. نمیتونستم راه برم. جریان چیه. یه لحظه صبر کردمو خودمو اروم کردم. بعد دوباره راه افتادم. الینا داشت پشت سرم میدویید که بهم برسه. الینا/دلارا...دلاراااا... صب کن منم برسم دختر. نکشیش یه وقت خونش بشه گردنمون. من/الینا زیاد حرف میزنی.بالاخره رسیدم به کلاس تند در کلاسو باز کردم. استاد اومده بود. نمیتونستم واقعا جلوی استاد حرفی بهش بزنم. اروم رفتم نشستم سر جام تا وقتی کلاس تموم شه. تا ساعت۱۱:۳۰دقیقه کلاس داشتیم. بالاخره کلاس تموم شد. استاد که از کلاس رفت بیرون چشمم خورد به شایان که یواشکی داره بیرون میره از پشت سر داد زدم من/شایااان... شایان اروم برگشت سمتم. شایان/به به سلام دلارا خانم. چه عجب از اینورا. راستی صبح دلم نیومد بیدارت کنم هدیتو گذاشتم پشت در. من/میتونم بپرسم چرا این کارارو انجام میدی. راستش من هیچ نیازی به محبت جنابعالی ندارم. شایان/من محبت نمیکنم. من اون کاری که دوس دارمو انجام میدم. بعد پشتشو بهم کردو رفت. من داد زدم پشت سرش.من/ ازت متنفرم. میفهمی... متنفرم شایان. الینا/عزیزم اروم باش . چرا انقد خودتو حرص میدی. خیلی حالم بد شده بود اشک تو چشمام جمع شده بود. اما خودمو گرفتم نذاشتم بریزه.


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 14:32 ] [ Shokofeh ]

[ ]

خبر


دوستای عزیزم امروز مجبورم یه کم از رمانمو براتون بزارم تا جند دقیقه دیگه تو وبلاگ👄❤


[ بازدید : 0 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 14:29 ] [ Shokofeh ]

[ ]

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی ابزار وبلاگ حرفه ای مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]